یادگاری
شد یک ماه، به همین سادگی شد یک ماه یعنی 31 روز، یعنی 4 هفته و 3 روز، یعنی شروع یک ماجرایی که همیشه توی فکرش بودم ولی وقتی به اون شروع نزدیک میشدم دلم میخواست زمان متوقف بشه و اون روز… 31 روز پیش به اندازه یک هفته، یک ماه، یک سال یا تا ابد طول بکشه و اون لحظه شروع نرسه. ولی آدم وقتی مسیری رو انتخاب میکنه و در حد درک خودش با پستی بلندیهای راه هم تا اندازه ای آشناست، وقتی یک پل بلند معلق باریک رو برای رسیدن به اون خط شروع رد کرده دیگه حق نداره جا بزنه.
از لحظه ای که پشت خط با محمد ایستادیم و اونایی که برای بدرقه اومده بودن به تماشا ایستادن و مسیری که تا این لحظه با هم اومدیم، خاطراتش مرتب جلوی چشمام ورق میخوره و عجب مسیری بوده… خیلی ناشناخته تر از چیزی که فکرش رو میکردیم و در عین حال خوشحالم که ره توشه خوبی آورده بودیم.
تا حد توانم تلاش میکنم بر خلاف عادتم نوستالژیک نشم ( حداقل توی این متن) و شاید برای همینه که خودم احساس میکنم ادبیاتش با نوشته های قبلیم فرق داره. البته احساس نیست، واقعیته چون اگه بخوام تسلیم نوستالژی بشم این متن تبدیل به مرثیه میشه و خب ما ایرانی جماعت هم که تا اسم مرثیه میاد، اشکمون به صورت اتو پایلوت سرازیر میشه. ( این یه خط آخر شبیه نوشته های قدیمم شد، راضیم!)
در حقیقت هدف اصلیم شمردن روزها نیست، میخواستم از یادگاری هایی بگم که برام یک دنیا معنی و ارزش دارن، یادگاری هایی که هرکدوم رو نگاه میکنم احساس میکنم اون دستی که بهم هدیه داده اینجا کنارم ایستاده :)
اما دو تاشون هستن که اتفاقا روز آخر به دستم رسیدن و …. خودتون عکسشون رو ببینید شاید نیاز به توضیح نباشه دیگه…
اون گردنبند رو کسری بهم داد، ساعت حدود 1:30 صبح بود، دو ساعت قبل از اینکه بریم فرودگاه. قلبی که باز میشه و توش عکس مامان، بابا، کسری و من هست، هدیه ای که وقتی همراهم نیست، جای خالیش حس میشه، خیلی بیشتر از چیزی که هست …
اون دفتر رو شهرزاد عزیزم بهم داد، حدود 11 صبح چهارشنبه بود که اومد پیشم، دیدنش خیلی خوب بود مثل همیشه ، و این دفتر برام مثل یک نشونه بود برای حفظ کردن این لحظات. اعتراف میکنم قصد داشتم هر روز یا یک روز در میون توی این دفتر از این ماجراجویی بنویسم و با شرمساری امروز تازه برای چهارمین بار چیزی نوشتم، برای درک اینکه قدرت، ذوق یا حس نوشتنم رفته کافیه به وبلاگ خاک گرفته ام نگاه کنید که سال تا سال هم 4 تا نوشته به خودش نمی بینه. ولی با اینکه دیر به دیر توی دفترم می نویسم، باز هم میدونم الان که نه ولی یک سال دیگه، 5 سال دیگه، ده سال دیگه چقدر خوندن دوباره شون خوبه، نمیگم شیرین چون شیرینی زیادی نداره، نمیگم تلخ، چون تغییر بهای خودش رو داره…
دوست دارم اسم وبلاگم رو از هرج مرج در سیناپسها تغییر بدم به » من یک اف 2 هستم!»
پ.ن. بی ربطه ولی الان دیدم دختر دستفروش مترو توی گلفروشی مشغول به کار شده، خیلی خوشحال شدم :)


یعنی نمیشه یازده سپتامبر برسه و من یاد تو و اون آپی که در مورد تولدت کردی دو-سه سال پیش نیافتم … تولد مبارک دوست قدیمی !!!
راستی وبلاگ منم چهارساله شد 8->
ممنون سهراب، تولد وبلاگ تو هم مبارک :)
هوووم … ! فقط هووووم !
جیمز ! :کتک:
اتوپایلوتو ولش.. مانوئلش کردیم! :د نظرت راجع به اینکه الان بی فیل آپ می کنی چیه!؟ :))
تهدید نکن بچه رو برادر من، عهه! نظرم راجع به دوران بی فیلی مساعده، وقتشو بیشتر کنین :))
هر روز سر میزنم به این وبلاگ.
و خب بلاخره :دی
همم..
هر جای این دنیا که باشی.. زیر همین آسمونی!
میدونم تو امیدتو به این راحتی از دست نمیدی، آره ولی عجب اسمونیه اینجا :-»