Underground

اپیزود 1 :
ساعت دوازده و نیمه و تو یک ساعت دیگه باید سر کار باشی، مترو وارد ایستگاه میشه و خدا خدا میکنی اونقدر خلوت باشه که بتونی یه گوشه رو سفت بچسبی تا شاید توی یکی از ایستگاه ها یه جای خالی پیدا بشه و بتونی بقیه مسیر رو بشینی. اما کور خوندی. مترو کاملا پره و اگه فکر میکنی پر از مسافره اشتباه کردی، مترو کاملا پر از کاسب هایی است که ساکهایی دو برابر عرض حسین رضا زاده رو دنبال خودشون میکشن و توی این کمپوت گوشت اصرار دارن که راه رو براشون باز کنی تا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو توی چشم و چالت کنن و بفروشن…

اپیزود دوم:
بالاخره اکثر روزها بعد از مدتی یه جای خالی گیر میاری و خودت رو پرت میکنی روش تا به پاهات فرصت استراحت بدی تا 6 ساعتی که باید توی کلاس سر پا بایستی و برای بچه ها فک بزنی رو طاقت بیارن. میشینی، یا هدفونت رو میکنی توی گوشت یا کتابچه ای چیزی در میاری که زمان رسیدن به مقصد زودتر برسه. توی حال خوندن خودت هستی که یکهو یک جعبه پر از انگشتر و گوشواره روی کتابت بی اجازه سوار میشه و یه سری دستان جستجوگر با علاقه مشغول بررسی این جینگیل پینگیلها روی پیشخوان بی جیره و مواجیبی مثل تو میشن، هم کتاب خوندنت به آنجا رفته که عرب نی انداخت! و هم آرامشت…

اپیزود سوم:
شبها وقتی برمیگردی خوبه، همیشه جای خالی هست و معمولا جای دنجی هم پیدا میشه که چشمت رو ببندی و شاید چند دقیقه ای هم بخوابی و تا خونه کمی خستگی در کنی. برای خودت خوش خوشان لم دادی و چشم رو هم گذاشتی و از سکوت داری لذت میبری که آوای دلنشینی مثل جیغ سیندل * چرتت رو پاره میکنه:
» با سلام و عرض خسته نباشید به خانومای محترم، نخ پنبه اعلا دارم، محصول کشور آلمانه ( تا دیروز به جون خودم میگفت کار تولیدی خودشونه!)؛ همه سایز، همه مدل، همه رنگ. دو تاش 1500، سه تاش دو تومن. توی بازار یه دونه اش رو باید بخری چهار تومن… «
و تو ترجیح میدی برای فرار از سیندل و پیشخون نخ پنبه ای ایشون شدن، دوباره بکپی و پر سر و صدا ترین آهنگ روی گوشیت را با نهایت ولوم گوش کنی…

اپیزود چهارم:
اول دونات خریدن، بعد دو تا نخ پنبه اعلا، بعد یه سری جینگیل وینگیلی، بعد لواشک آلو جنگلی، یکی دو جفت جوراب خریدن و یه سری آت آشغال دیگه، در حالیکه سایر مسافرین با لبخندی ملیح بهشون نگاه میکردن و با سر به بغل دستی اشاره میکردن که » معلومه دفه اولشونه سوار مترو شدن!»

اپیزود آخر:
کی میشه توی متروهای ما هم مردم به جای خرید و غیبت و خوابیدن و آهنگ کوش کردن ( وبعضا این آهنگا رو از این گوشیهای سه بانده برای کل مسافرا پخش کردن) یه کتابی، روزنامه ای، مجله ای، کوفتی ( به جز درسهای امتحان دو ساعت دیگه دانشگاشون) بخونن؟ یعنی اون روز رو من میبینم؟

پ.ن.1 خوب شد پارسال وبلاگ دختر دستفروش مترو جلوی اون پستم رو گرفت، چون امسال خیلی خیلی شاکی تر از پارسالم. شما هم اگه هر روز فقط یک ساعت و نیمتون توی این تونل ها و تازه با این تفاصیل میگذشت، از من بیشتر داغ میکردین.

پ.ن.2 اینو نگم نامردیه که من خودم هم اگه چیزی دست اینا ببینم و خیلی خوشم میاد یا به دردم بخوره میخرم ولی اصولا محل کارشون هر جا باشه، اونجا نیست.

* سیندل یکی از کاراکترهای بازی مورتال کامبت بود که موهای بلند سفید داشت و یکی از سلاح هاش، جیغ بنفشی بود که میکشید و حریف رو ناک آوت میکرد.

~ توسط synoptik در 25 نوامبر 2010.

25 پاسخ to “Underground”

  1. سارا چطوره؟

    نمیخوای اپ کنی؟:دی

  2. اینایی که گفتی به من مربوط نیست :D
    خودت چطوری؟ :D

  3. خواب دیدم اینجا آپ شده!

    3 تا آپ !!

    8->

  4. میگم آبجی محترمه … من توی مترو و کلا در حال حرکت کتاب و مجله و غیره بخونم حالم بد میشه … به جاش آهنگ گوش میکنم … تکلیف من چیه ؟ با این اراذل دسته بندی میشم منم ؟ :دی

    گاهی همین مدت های کوتاه توی مترو، کل ارتباط اجتماعی آدما میشه (نمونه زنده اش خودم) … اونقدرا هم منفی بش نگا نکن …

    • کدوم اراذل و اوباش دقیقا؟

      پ.ن. برای درک چیزی که میگم، باید چند تا ایستگاه توی واگن بانوان باشی :)

  5. ” معلومه دفه اولشونه سوار مترو شدن!”

    چرا همه دوست دارن خودشون رو اثبات کنن منظورم اونایی که دفعه اولشون نیست و این رو درباره دفعه اولیا میگنن بابا به خدا شما هم واسه خودتون اولی داشتین چرا این همه….میگین واسه همه دلم میسوزه که فکر میکنن اگه این چیزا رو بگن و بقیه رو تحقیر کنن فکر میکنن خیلی بالا هستن واسه این تحقیر کردن خودشون دلم میسوزه

    • میدونی علتش چیه؟ این سری که خرید میکنن در این سطح وسیع و همیشه هم چند تایی توی هر قطاری هستن باعث میشن این دستفروشها به کارشون ادامه بدن، حقوق شهروندی ترو به راحتی زیر پا بذارن تا به معامله خودشون برسن و آسایش ترو سلب کنن. ولی اون سری که به عقیده تو دارن اینا رو تحقیر میکنن، که اینطور نیست اصلا، اکثرا افرادی هستن که باید هر روز این صحنه ها، این سر و صداها و این شلوغی بیمورد رو تحمل کنن. برای اونا این تجارت! دیگه جذابیتی نداره چون همون کالاها رو هر روز بارها میبین. وقتی این جمله رو کسی به زبون میاره، نه برای تحقیر اون فرده و نه برای بالا بردن خودش، بهت پیشنهاد میکنم یک بار دیگه این پست رو با دقت بخونی و خودت رو توی هر کدوم از موقعیت ها تجسم کنی (;

  6. خدا رو شکر تو شهر کوچیک ما از هرچی شلوغی دورم…خدارو شکر…امیدوارم
    نصیب تو هم بشه:دی

  7. چقدر خوبه که همین آدما یه بهونه ای میشن واسه اون نگاهی که بین مسافرا رد و بدل میشه و واسه همون لبخند ملیح و همون یه جمله ی ِ ” معلومه دفه اولشونه سوار مترو شدن!”

    خالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! >:D <

  8. اه اه! چه تفکرات آرمانگرایانه ی چلمبه ای! مگه همینطوری چشه؟

    معنای چلمبه یادت میاد که احتمالا؟ :د

    • اوه سارا در مورد این دستفروش مترو که گفتی رفتم وبلاگشو بعد مدتها دوباره خوندم.. رسیدم به این قسمتش:
      «این جمعه قراره همه راجع به کارهاشون یا درساشون انشا بنویسن. منم اینو نوشتم. نمی دونم اصلاً بدمش به معلممون یا نه. ولی خیلی کلاسش کیف میده. آدم یه احساسای خوبی پیدا میکنه. خانممون هم مهربون و خوشگله. مثل بیشتر خانوم معلمای زبان.»

      ینی این اخرش من داشتم خنده ی غلتان می زدم! =))

      • میای از وبلاگ یکی، میری توی وبلاگ یکی دیگه، بعد برمیگردی توی وبلاگ اولی، در مورد اون یکی وبلاگ کامنت میذاری! یعنی این حرکت ته ته ته بوقی بازی یک بوقی میتونه باشه! :)))

  9. اوووه! سارا نگوووووووووووو !!!

    من از 4 چیز تهران بدم می یاد!

    1- همین دستفروشی تو مترو!
    2- ترافیک و دود!
    3- قمپز در کردن ها! :دی
    4- بعضی از ادمای از دماغ فیل افتاده! :دی

    در کل، تهران شهر خوبیه!!! :همر:

  10. هیچ نظری درباره کتاب خوان شدن مردم ایران ندارم. انقدر تکنولوژی های دیگه تا توی حلق شون فرو کردن که کتاب جز آیتم های عتیقه و بی مصرف شده. اول باید یک فکری وجود داشته باشه تا کتابی هم برای آن فکر و پروراندن به دست گرفته بشه. کی میشه مردم ما یک خرده فکر کنند به محیط شان و با حرف های سردستی و زمانه عوض شده و این ها از کنار زندگی شان نگذرند؟ نیدونم.

  11. یاه یاه یاه! از گلبول سومی بودنت لذت ببر! D:

  12. این رو هم اضافه کنم! تازه بعد از اون مسیر باید 30 مین هم منتظر تاکسی باشم تا برسم خونه :دی

    مهم نیست!

    راستی از گرد و غبار راحت شدین؟

    کیف کردی؟ 3تا کامنت برات گذاشتم

  13. ببین من ناچارم هر وقت کلاس دارم موقع برگشت یه مسیر حدودا 10 کیلومتری رو پیاده بیام چون اصلا ماشین نیست! حساب کن 2 تا 7:30 تو کلاس باشی بعد حالا پیاده روی هم داری!

    مهم نیست این چیزا! خودتو عشقه :دی

  14. اول!

    خوشحالم که از شعر خوشت اومده!
    عیدت هم مبارک

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

 
دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 62 مشترک دیگر بپیوندید