نه خیلی دور، نه خیلی نزدیک

•13 ژانویه 2012 • 14 دیدگاه

دقیقا 5 ماه و نیمه که ایران نبودم، تو خیابوناش راه نرفتم، آلودگی تهران رو توی حلقم نکردم، توی مترو سر درد نگرفتم و البته عزیزانم رو جز از پشت این قاب شیشه ای دیجیتالی ندیدم. بازم شکر میکنم که هنوز به اینترنت ایران یک الف ناقابل دردسرساز اضافه نشده و با همه مشکلات و سرعت پایین باز این ارتباط هست که اگه نباشه … نمیخوام به این فکر کنم چجوری میشه اگه روزی نباشه.
سیناپس ها خیلی وقته بیکار بودن و خاک خوردن، ارتباطشون با انگشتایی که باید روی کیبرد بکوبن کم شده اگه نگم که قطع شده. اگه هرج و مرجی هم داخلشون بوده، توی مسیرش پنجر شده و به انگشتام نرسیده که بخوان تایپش کنن.
بعد هم با این سوال درگیرم که برای خودم مینویسم یا برای مخاطبم. به نظرم برای هر دو چون در عین حال که نوشته هام برای اینه که بعدا خودم بخونم و ببینم چه خبر بوده و چه کردم، همیشه یه سانسوری هم بوده که شرط احترام به شعور و اعتقاد مخاطب رو سعی کرده حفظ کنه و البته احساس بعضی مخاطب های خاص رو هم جریحه دار نکنه.
خودم البته در حفظ مخاطبم کوتاهی کردم، یه زمانی اینجا ( البته اونجای قبلی) بازدیدکننده های ثابت داشت ولی با کم شدن نوشتنم هم پاهای ثابتش رو از دست داد. اعتراضی هم نیست، خودم هم ماه به ماه به وبلاگم سر نمیزنم، به وبلاگ دوستانم هم سر نمیزنم (خیلی کم، یا سر میزنم و کامنت نمیذارم) پس جای اعتراضی هم نیست.

بگذریم…

جیمز دعوتم کرده به یک بازی؛ خدا این بازی ها رو از ما نگیره البته بازی های زیادی این مدت دعوت شدم ولی نتونستم بنویسم. شرمنده روی گل دوستان که به یادم بودن و دعوت کردن.

اگه بهترین دوستت بهت زنگ بزنه و بگه با ماشین زده به یکی و کشتَتش ، چیکار میکنی؟ چرا ؟

من به شخصه بیشتر از دوستم دچار وحشت میشم و دست و پامو گم می کنم! (یادمه مامانم چندین سال پیش دستش رو برید و من نزدیک بود غش کنم در حالی که خودش خیلی خونسرد دنبال چسب زخم میگشت، چیزی که میتونست بخیه بخوره!!)
خلاصه بر اساس اینکه خیلی هل میکنم و عقلم کلا یادش میفته وقت تعطیلاته و یه سر میره سواحل قناری و منو تنها میذاره، زنگ میزنم به بزرگترم یا بزرگترش که بهش بگن چیکار کنه و منو معذور کنه. بعد که اونا فهمیدن باید چیکار کنه خودم رو میرسونم بهش تا در این شرایط سخت همچون یک صخره محکم در کنارش باشم!!!
شرمنده دوست جونم، این بهترین کاریه که از دستم بر میاد، خودت حتما منو تا حالا شناختی، فقط نمی دونم چرا بین این همه منو انتخاب کردی!

حالا شما اگه بودین چیکار میکردین؟ شما دوست عزیزی که میخوای کامنت بذاری، بله با شما هستم، شما در کامنتهای همین وبلاگ دعوت به این بازی شدین. شما تصمیمتون چی بود؟ نظرات خود را برای ما فرستاده و ما به بهترین نظر جایزه ویژه «یک سال لایک متوالی برای کلیه پست های فیس بوک» را اعطا می کنیم!

همین دیه،

فیلن!!

پ.ن. من خوبما، پستم یه کم بی در و پیکره!

پ.ن.2. کاش من یک هیرو ناکامورا بودم و می تونستم زمان و مکان رو در اختیار خودم داشته باشم. کاش من یک جادوگر بودم و می تونستم هر جا که میخوام ظاهر بشم، کاش من یه کم کمتر با این سن و سال توی دنیای داستان های تخیلی غرق بشم و آرزو کنم قدرتهای اونا رو داشته باشم!!

پ.ن.3. کاش هر وقت که اراده میکردم، اونجایی بودم که اون لحظه بهش تعلق داشتم.

یادگاری

•30 اوت 2011 • 7 دیدگاه

شد یک ماه، به همین سادگی شد یک ماه یعنی 31 روز، یعنی 4 هفته و 3 روز، یعنی شروع یک ماجرایی که همیشه توی فکرش بودم ولی وقتی به اون شروع نزدیک میشدم دلم میخواست زمان متوقف بشه و اون روز… 31 روز پیش به اندازه یک هفته، یک ماه، یک سال یا تا ابد طول بکشه و اون لحظه شروع نرسه. ولی آدم وقتی مسیری رو انتخاب میکنه و در حد درک خودش با پستی بلندیهای راه هم تا اندازه ای آشناست، وقتی یک پل بلند معلق باریک رو برای رسیدن به اون خط شروع رد کرده دیگه حق نداره جا بزنه.

از لحظه ای که پشت خط با محمد ایستادیم و اونایی که برای بدرقه اومده بودن به تماشا ایستادن و مسیری که تا این لحظه با هم اومدیم، خاطراتش مرتب جلوی چشمام ورق میخوره و عجب مسیری بوده… خیلی ناشناخته تر از چیزی که فکرش رو میکردیم و در عین حال خوشحالم که ره توشه خوبی آورده بودیم.

تا حد توانم تلاش میکنم بر خلاف عادتم نوستالژیک نشم  ( حداقل توی این متن) و شاید برای همینه که خودم احساس میکنم ادبیاتش با نوشته های قبلیم فرق داره. البته احساس نیست، واقعیته چون اگه بخوام تسلیم نوستالژی بشم این متن تبدیل به مرثیه میشه و خب ما ایرانی جماعت هم که تا اسم مرثیه میاد، اشکمون به صورت اتو پایلوت سرازیر میشه. ( این یه خط آخر شبیه نوشته های قدیمم شد، راضیم!)

در حقیقت هدف اصلیم شمردن روزها نیست، میخواستم از یادگاری هایی بگم که برام یک دنیا معنی و ارزش دارن، یادگاری هایی که هرکدوم رو نگاه میکنم احساس میکنم اون دستی که بهم هدیه داده اینجا کنارم ایستاده :)

اما دو تاشون هستن که اتفاقا روز آخر به دستم رسیدن و …. خودتون عکسشون رو ببینید شاید نیاز به توضیح نباشه دیگه…

اون گردنبند رو کسری بهم داد، ساعت حدود 1:30 صبح بود، دو ساعت قبل از اینکه بریم فرودگاه. قلبی که باز میشه و توش عکس مامان، بابا، کسری و من هست، هدیه ای که وقتی همراهم نیست، جای خالیش حس میشه، خیلی بیشتر از چیزی که هست …

اون دفتر رو شهرزاد عزیزم بهم داد، حدود 11 صبح چهارشنبه بود که اومد پیشم، دیدنش خیلی خوب بود مثل همیشه ، و این دفتر برام مثل یک نشونه بود برای حفظ کردن این لحظات. اعتراف میکنم قصد داشتم هر روز یا یک روز در میون توی این دفتر از این ماجراجویی بنویسم و با شرمساری امروز تازه برای چهارمین بار چیزی نوشتم، برای درک اینکه قدرت، ذوق یا حس نوشتنم رفته کافیه به وبلاگ خاک گرفته ام نگاه کنید که سال تا سال هم 4 تا نوشته به خودش نمی بینه. ولی با اینکه دیر به دیر توی دفترم می نویسم، باز هم میدونم الان که نه ولی یک سال دیگه، 5 سال دیگه، ده سال دیگه چقدر خوندن دوباره شون خوبه، نمیگم شیرین چون شیرینی زیادی نداره، نمیگم تلخ، چون تغییر بهای خودش رو داره…

دوست دارم اسم وبلاگم رو از هرج مرج در سیناپسها تغییر بدم به » من یک اف 2 هستم!»

پ.ن. بی ربطه ولی الان دیدم دختر دستفروش مترو توی گلفروشی مشغول به کار شده، خیلی خوشحال شدم :)

کلاغ پر

•9 مه 2011 • 7 دیدگاه

کلاغ، پر…
گنجشک، پر…
کبوتر، پر…
پروانه، پر…
مریم، پــــــــــــــــــــر
عمو، پــــــــــــــــــــــر
سمیه، پـــــــــــــــــــر
سپیده، پـــــــــــــــــــر
شادی، پــــــــــــــــــــر

تبسم و شیرین، پــــــــــــــــــر
برزین، پــــــــــــــــــــــر
افسون، پــــــــــــــــــــر

سورنا پـــــــــــــــــــــــر

سارا و محمد، ..؟…!

The Woman in Me

•24 ژانویه 2011 • 5 دیدگاه

من دلم می خواهد یک زن باشم…

یک زن آزاد… یک زن آزاده

من متولد می شوم، رشد می کنم تصمیم می گیرم و بالا می روم. من گیاه و حیوان نیستم. جنس دوم هم نیستم. من یک روح متعالی هستم؛ تبلوری از مقدس ترین ها من را با باورهایت تعریف نکن ! بهتر بگویم تحقیر نکن!

من آنطور که خود می پسندم لباس می پوشم –قرمز، زرد، نارنجی ، برای خودم آرایش می کنم- گاهی غلیظ،

می رقصم- گاه آرام ، گاه تند،

می خندم بلند بلند بی اعتنا به اینکه بگویند جلف است یا هر چیز دیگر…

برای خودم آواز می خوانم حتی اگر صدایم بد باشد و فالش بخوانم، آهنگ میزنم و شاد ترین آهنگ ها را گوش می دهم.ـ

،مسافرت میروم حتی تنهای تنها ….

حرف می زنم، یاوه می گویم و گاهی شعر، اشک می ریزم! من عشق می ورزم……

من می اندیشم… من نظرم را ابراز می کنم حتی اگر بی ادبانه باشد و مخالف میل تو، فریاد می کشم و اگر عصبانی شوم دعوا می کنم…

حتی اگر تمام این ها با آنچه تو از مفهوم یک زن خوب در ذهن داری مغایر باشد.ـ

زن من یک موجود مقدس است؛ نه از آن ها که تو در گنجه می گذاریشان یا در پستو قایم می کنی تا مبادا چشم کسی به آن بیفتد. نه بدنش و نه روحش را نمی فروشد، حتی اگر گران بخرند.

اما هر دو را هر وقت دوست داشته باشد هدیه می دهد؛ به هر که بخواهد، هر جا .

زن من یک موجود آزاد است. اما به هرزه نمی رود. نه برای خاطر تو یا حرف دیگری؛ به احترام ارزش و شأن خودش. با دوستانش، زن و مرد، هر جایی بخواهد می رود، حتی به جهنم!

زن من یک موجود مستقل است. نه به دنبال تکیه گاه می گردد که آویزش شود، نه صندلی که رویش خستگی در کند و نه نردبان که از آن بالا برود. زن من به دنبال یک همسفر است، یک همراه، شانه به شانه. گاه من تکیه گاه باشم گاه او. گاه من نردبان باشم ، گاه او. مهر بورزد و مهر دریافت کند.ـ

در خانه زن من کسی گرسنه نیست ، بچه ها بوی جیش نمی دهند، لباس ها کثیف نیستند و همیشه بوی عطر غذا جریان دارد؛ اگر عشق باشد، زندگی باشد!

زن من یک موجود سنگیِ بی احساس و بی مسئولیت هم نیست؛ ظرافتش، محبتش، هنرش، فداکاریش ، شهوتش و احساسش را آنگونه که بخواهد خرج می کند؛ برای آنهایی که لایق آن هستند.ـ

زن من تا جایی که بخواهد تحصیل می کند، کارمی کند، در اجتماع فعال است و برای ارتقاء خویش تلاش می کند. نه مانع دیگران می شود و نه اجازه می دهد دیگران او را از حرکت بازدارند. گاهی برای همراهی سرعتش را کم می کند اما از حرکت باز نمی ایستد. دستانش پر حرارتند و روحش پر شور؛

من یک زنم … نه جنس دوم… نه یک موجود تابع… نه یک ضعیفه … نه یک تابلوی نقاشی شده، نه یک عروسک متحرک برای چشم چرانی، نه یک کارگر بی مزد تمام وقت، نه یک دستگاه جوجه کشی.

من سعی می کنم آنگونه که می اندیشم باشم ، بی آنکه دیگری را بیازارم… ورای تمام تصورات کور، هنجارهای ناهنجار، تقدسات نامقدس!

باور داشته باش من هم اگر بخواهم می توانم خیانت کنم، بی تفاوت و بی احساس باشم، بی ادب و شنیع باشم، بی مبالات و کثیف باشم. اگر نبوده ام و نیستم ، نخواسته ام و نمی خواهم.

آری؛ زن من عشق می خواهد و عشق می ورزد، احترام می خواهد و احترام می کند.

من به زن وجودم افتخار می کنم، هر روز و هر لحظه … من به تمام زنان آزاده و سربلند دنیا افتخار می کنم و به تمام مردانی که یک زن را اینگونه می بینند و تحسین می کنند.

پ.ن. این برام ایمیل شده بود، انقدر دوستش داشتم که گفتم بذارم اینجا تا بیشتر سیناپس هام خاک نگیره :-)

Underground

•25 نوامبر 2010 • 25 دیدگاه

اپیزود 1 :
ساعت دوازده و نیمه و تو یک ساعت دیگه باید سر کار باشی، مترو وارد ایستگاه میشه و خدا خدا میکنی اونقدر خلوت باشه که بتونی یه گوشه رو سفت بچسبی تا شاید توی یکی از ایستگاه ها یه جای خالی پیدا بشه و بتونی بقیه مسیر رو بشینی. اما کور خوندی. مترو کاملا پره و اگه فکر میکنی پر از مسافره اشتباه کردی، مترو کاملا پر از کاسب هایی است که ساکهایی دو برابر عرض حسین رضا زاده رو دنبال خودشون میکشن و توی این کمپوت گوشت اصرار دارن که راه رو براشون باز کنی تا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو توی چشم و چالت کنن و بفروشن…

اپیزود دوم:
بالاخره اکثر روزها بعد از مدتی یه جای خالی گیر میاری و خودت رو پرت میکنی روش تا به پاهات فرصت استراحت بدی تا 6 ساعتی که باید توی کلاس سر پا بایستی و برای بچه ها فک بزنی رو طاقت بیارن. میشینی، یا هدفونت رو میکنی توی گوشت یا کتابچه ای چیزی در میاری که زمان رسیدن به مقصد زودتر برسه. توی حال خوندن خودت هستی که یکهو یک جعبه پر از انگشتر و گوشواره روی کتابت بی اجازه سوار میشه و یه سری دستان جستجوگر با علاقه مشغول بررسی این جینگیل پینگیلها روی پیشخوان بی جیره و مواجیبی مثل تو میشن، هم کتاب خوندنت به آنجا رفته که عرب نی انداخت! و هم آرامشت…

اپیزود سوم:
شبها وقتی برمیگردی خوبه، همیشه جای خالی هست و معمولا جای دنجی هم پیدا میشه که چشمت رو ببندی و شاید چند دقیقه ای هم بخوابی و تا خونه کمی خستگی در کنی. برای خودت خوش خوشان لم دادی و چشم رو هم گذاشتی و از سکوت داری لذت میبری که آوای دلنشینی مثل جیغ سیندل * چرتت رو پاره میکنه:
» با سلام و عرض خسته نباشید به خانومای محترم، نخ پنبه اعلا دارم، محصول کشور آلمانه ( تا دیروز به جون خودم میگفت کار تولیدی خودشونه!)؛ همه سایز، همه مدل، همه رنگ. دو تاش 1500، سه تاش دو تومن. توی بازار یه دونه اش رو باید بخری چهار تومن… «
و تو ترجیح میدی برای فرار از سیندل و پیشخون نخ پنبه ای ایشون شدن، دوباره بکپی و پر سر و صدا ترین آهنگ روی گوشیت را با نهایت ولوم گوش کنی…

اپیزود چهارم:
اول دونات خریدن، بعد دو تا نخ پنبه اعلا، بعد یه سری جینگیل وینگیلی، بعد لواشک آلو جنگلی، یکی دو جفت جوراب خریدن و یه سری آت آشغال دیگه، در حالیکه سایر مسافرین با لبخندی ملیح بهشون نگاه میکردن و با سر به بغل دستی اشاره میکردن که » معلومه دفه اولشونه سوار مترو شدن!»

اپیزود آخر:
کی میشه توی متروهای ما هم مردم به جای خرید و غیبت و خوابیدن و آهنگ کوش کردن ( وبعضا این آهنگا رو از این گوشیهای سه بانده برای کل مسافرا پخش کردن) یه کتابی، روزنامه ای، مجله ای، کوفتی ( به جز درسهای امتحان دو ساعت دیگه دانشگاشون) بخونن؟ یعنی اون روز رو من میبینم؟

پ.ن.1 خوب شد پارسال وبلاگ دختر دستفروش مترو جلوی اون پستم رو گرفت، چون امسال خیلی خیلی شاکی تر از پارسالم. شما هم اگه هر روز فقط یک ساعت و نیمتون توی این تونل ها و تازه با این تفاصیل میگذشت، از من بیشتر داغ میکردین.

پ.ن.2 اینو نگم نامردیه که من خودم هم اگه چیزی دست اینا ببینم و خیلی خوشم میاد یا به دردم بخوره میخرم ولی اصولا محل کارشون هر جا باشه، اونجا نیست.

* سیندل یکی از کاراکترهای بازی مورتال کامبت بود که موهای بلند سفید داشت و یکی از سلاح هاش، جیغ بنفشی بود که میکشید و حریف رو ناک آوت میکرد.

•19 نوامبر 2010 • 6 دیدگاه

سکوتم از رضایت نیست…

پ.ن. حرفی برای گفتن نیست!

 

Communication

•14 اکتبر 2010 • 16 دیدگاه

دیروز با شاگردام در مورد راه های مختلف ارتباطات که الان وجود داره حرف میزدم و بعد ازشون خواستم بهم بگم کدوم یکی روش محبوبشونه. خب اکثرا از مسیج اسم بردن و بعضی هاشون ادعا کردن که روزی تا 300 – 400 تا مسیج رو میفرستن.

توی یکی دیگه از کلاسها، بحث نامه و ایمیل بود و با اینکه طرفداران ایمیل ادعا میکردند که این روش خیلی سریع و راحته، عده دیگه میگفتن نامه حس نوستالژیک داره و توی زندگی جریان داره و این حرفا.

همه اینا باعث شد به فکر فرو برم، به اینکه تا ده – دوازده سال اصلا از این خبرها نبود. من دوستانی داشتم که چون ازم دور بودن بهم نامه مینوشتیم، عیدها واسه هم کارت میفرستادیم و الان که می تونیم به راحتی ایمیل بزنیم یا توی نت چت کنیم، سالی یک بار هم از همدیگه خبر نداریم.

کلا قدیما مردم بیشتر بهم سر میزدن، بیشتر از حال هم بطور مستقیم ( رو در رو ) یا غیر مستقیم ( مثلا با تلفن ) از حال همدیگه خبر می گرفتن. بعد که موبایل مد شد، مکالمه ها هم کوتاه شد. وقتی مسیج همگانی شد، صداها تبدیل به کاراکتر شدن و جمله » از فلانی خبر داری؟ » ، » آره دیشب بهم مسیج زده بود» خیلی عادی و روزمره شد.

اونایی که توی اینترنت بودن، کم کم دیگه زحمت مسیج رو هم به خودشون ندادن. خب وقتی هر شب با دوستاشون چت می کردن، چه لزومی بود بخوان هزینه قبض موبایل رو هم بدن.

اما کاش قضیه به همین جا ختم میشد. دیگه گفتگو ها به صورت کاراکترهایی نموند که برای همدیگه میفرستادیم، بلکه کاراکترهایی بود که خطاب به خودمون و در راستای » الان دارم چیکار میکنم؟» توی صفحه های شخصی شبکه های اجتماعی ثبت می کردیم.

الان دیگه وقتی کسی می پرسه » از فلانی خبر داری؟» ، ممکنه جواب بشنوه » آره دیشب توئیت جدید زده بود».

و این شده داستان غمگین ارتباطات ما… صفحات فیس بوک و توئیترمان به جای ما با گروه های دوستانمان حرف میزنن!

دوستان! خیلی از هم دور شدیم.

 
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.

به 62 مشترک دیگر بپیوندید