دقیقا 5 ماه و نیمه که ایران نبودم، تو خیابوناش راه نرفتم، آلودگی تهران رو توی حلقم نکردم، توی مترو سر درد نگرفتم و البته عزیزانم رو جز از پشت این قاب شیشه ای دیجیتالی ندیدم. بازم شکر میکنم که هنوز به اینترنت ایران یک الف ناقابل دردسرساز اضافه نشده و با همه مشکلات و سرعت پایین باز این ارتباط هست که اگه نباشه … نمیخوام به این فکر کنم چجوری میشه اگه روزی نباشه.
سیناپس ها خیلی وقته بیکار بودن و خاک خوردن، ارتباطشون با انگشتایی که باید روی کیبرد بکوبن کم شده اگه نگم که قطع شده. اگه هرج و مرجی هم داخلشون بوده، توی مسیرش پنجر شده و به انگشتام نرسیده که بخوان تایپش کنن.
بعد هم با این سوال درگیرم که برای خودم مینویسم یا برای مخاطبم. به نظرم برای هر دو چون در عین حال که نوشته هام برای اینه که بعدا خودم بخونم و ببینم چه خبر بوده و چه کردم، همیشه یه سانسوری هم بوده که شرط احترام به شعور و اعتقاد مخاطب رو سعی کرده حفظ کنه و البته احساس بعضی مخاطب های خاص رو هم جریحه دار نکنه.
خودم البته در حفظ مخاطبم کوتاهی کردم، یه زمانی اینجا ( البته اونجای قبلی) بازدیدکننده های ثابت داشت ولی با کم شدن نوشتنم هم پاهای ثابتش رو از دست داد. اعتراضی هم نیست، خودم هم ماه به ماه به وبلاگم سر نمیزنم، به وبلاگ دوستانم هم سر نمیزنم (خیلی کم، یا سر میزنم و کامنت نمیذارم) پس جای اعتراضی هم نیست.
بگذریم…
جیمز دعوتم کرده به یک بازی؛ خدا این بازی ها رو از ما نگیره البته بازی های زیادی این مدت دعوت شدم ولی نتونستم بنویسم. شرمنده روی گل دوستان که به یادم بودن و دعوت کردن.
اگه بهترین دوستت بهت زنگ بزنه و بگه با ماشین زده به یکی و کشتَتش ، چیکار میکنی؟ چرا ؟
من به شخصه بیشتر از دوستم دچار وحشت میشم و دست و پامو گم می کنم! (یادمه مامانم چندین سال پیش دستش رو برید و من نزدیک بود غش کنم در حالی که خودش خیلی خونسرد دنبال چسب زخم میگشت، چیزی که میتونست بخیه بخوره!!)
خلاصه بر اساس اینکه خیلی هل میکنم و عقلم کلا یادش میفته وقت تعطیلاته و یه سر میره سواحل قناری و منو تنها میذاره، زنگ میزنم به بزرگترم یا بزرگترش که بهش بگن چیکار کنه و منو معذور کنه. بعد که اونا فهمیدن باید چیکار کنه خودم رو میرسونم بهش تا در این شرایط سخت همچون یک صخره محکم در کنارش باشم!!!
شرمنده دوست جونم، این بهترین کاریه که از دستم بر میاد، خودت حتما منو تا حالا شناختی، فقط نمی دونم چرا بین این همه منو انتخاب کردی!
حالا شما اگه بودین چیکار میکردین؟ شما دوست عزیزی که میخوای کامنت بذاری، بله با شما هستم، شما در کامنتهای همین وبلاگ دعوت به این بازی شدین. شما تصمیمتون چی بود؟ نظرات خود را برای ما فرستاده و ما به بهترین نظر جایزه ویژه “یک سال لایک متوالی برای کلیه پست های فیس بوک” را اعطا می کنیم!
همین دیه،
فیلن!!
پ.ن. من خوبما، پستم یه کم بی در و پیکره!
پ.ن.2. کاش من یک هیرو ناکامورا بودم و می تونستم زمان و مکان رو در اختیار خودم داشته باشم. کاش من یک جادوگر بودم و می تونستم هر جا که میخوام ظاهر بشم، کاش من یه کم کمتر با این سن و سال توی دنیای داستان های تخیلی غرق بشم و آرزو کنم قدرتهای اونا رو داشته باشم!!
پ.ن.3. کاش هر وقت که اراده میکردم، اونجایی بودم که اون لحظه بهش تعلق داشتم.


